X
تبلیغات
پرسه بر زمین - پیش به سوی سوران (عراق6)
دانسته ها، دیده ها، شنیده ها و چشیده هام از سفر

صبح زود روز 4 فروردین کوله ام را برداشتم و درحالیکه شب گذشته از آزاد و گلستان خداحافظی کرده بودم خیلی بی سر و صدا از خانه شان زدم بیرون. اینکه قرار بود کجا بروم را خودم هم خوب نمی دانستم، پیاده خیابان بلندی را طی کردم تا به خیابان اصلی رسیدم و از آنجا هیچ هایک کردم تا سر جاده خروجی سلیمانیه به سمت شهرهای غربی. پیش از هیچ هایک ماشینی به سمت دکان، دقایقی کنار جاده نشستم و به چند روز گذشته فکر کردم. نقشه عراق را کنار جاده روی زمین پهن کردم تا انتخاب هایم را بررسی کنم . . .باید غار شنیدار را که نزدیک مرز ترکیه بود می دیدم پس شب باید خودم را به سوران می رساندم. اینکه در سوران کسی منتظرم نبود و پولی هم برای هتل نداشتم موضوعی بود که نباید به آن فکر می کردم. ساندویچ نان و پنیر و خرمایی را که برای خودم درست کرده بودم با ولع می خوردم و به روستاهای روی نقشه نگاه می کردم که دلم می خواست لا اقل در هر کدامشان یک شب بخوابم...

چقدر دلم می خواست جلوی این روستا از ماشین پیاده شوم و روزی و شبی را با مردمش سر کنم

سوار ماشینی شدم به سمت دکان همان جایی که پیشتر برای رفتن به اربیل از آنجا گذشته بودم. راننده مرد میانسالی بود که کارگاهی در جاده سلیمانیه به دکان داشت. مسیرش نرسیده به دکان بود اما مرا تا دکان رساند و سر جاده رانیه (در شمال دریاچه دکان) پیاده ام کرد. حدود یک ساعت برای هیچ هایک منتظر بودم اما هیچ ماشین قابل اعتمادی نگه نمی داشت! از هر 20 ماشینی که عبور می کرد یکیش پلاک ایرانی داشت و سرنشینانی از ایران. قید هیچ هایک را زدم و سوار مینی بوسی شدم که راننده اش از آن طرف جاده صدایم کرد و گفت که تا رانیه می رود. مینی بوس سواری، بین شهرهای کوچک و روستاها را به اندازه هیچ هایک دوست دارم. آدمهایی که معمولا سوار این مینی بوسها می شوند یکدیگر را می شناسند و البته راننده را. برای همین صحبت شان که گل می اندازد شنیدنی است. هرچند من زبان کردیم آنقدر قوی نشده بود تا بفهمم چه می گویند وقتی تند تند حرف می زدند و بعد قش قش می خندیدند اما نمی دانم چرا من هم با آنها می خندیدم... رانیه که پیاده شدم نتوانستم به راننده بفهمانم با هیچ هایک سفر می کنم برای همین به زور من را چپاند داخل مینی بوس دیگری که تا سر جاده سوران می رفت(به خیال خودش داشت کمکم می کرد). سر جاده سوران که پیاده شدم هر طور بود از دست کمک های راننده (چون می خواست مرا سوار مینی بوس دیگری کند به سمت سوران) فرار کردم و بعد دوباره خودم را تنها کنار جاده یافتم. دقایقی نگذشته بود که دیدم کسی صدایم می کند: "شما ایرانی هستید؟" . پلیس راهنمایی و رانندگی خروجی رانیه بود. "آره، شما چقدر خوب فارسی حرف می زنید". گفت که پدر مادرش به ایران پناه برده بودند و او در ایران به دنیا آمده . . .گفتم: "می شود کمک کنید ماشینی بگیرم به سمت سوران" . جلوی ماشینی که پلاک ایرانی داشت را گرفت و با آنها حرف زد اما ماشین درحالیکه جای دو سرنشین خالی داشت گاز داد و از جلوی من رد شد."جالبه، هم وطنتون بودن ولی گفتن ما نمی تونیم به این خانم اعتماد کنیم و سوارشون کنیم". دلم از این حرف خیلی گرفت. . . چرا تا حالا حتی یکبار اتفاق نیفتاده بود از غیر ایرانی ها کمک بخواهم و آنها بگویند: چون نمی توانیم اعتماد کنیم کمک نمی کنیم. چرا این حرف را باید از زبان هم وطن هایم بشنوم...دقایقی بعد سوار ماشین تک سرنشینی بودم به سمت سوران. نمی دانم چرا حس خوشایندی به راننده نداشتم. شاید چون انگلیسی می دانست و مدام داشت از من تعریف می کرد! تصمیم گرفتم نرسیده به مقصد از ماشینش پیاده شوم. . .دوباره که ایستادم کنار جاده با خودم گفتم امروز روز هیچ هایک خوب نیست شادی...هنوز دقایقی نگذشته بود که ماشین شوان و ژیلان کنار پایم نگه داشت. زن و شوهر جوانی که با نوزاد زیبایشان از سلیمانیه به خانه شان در سوران بازمی گشتند و این درست در لحظه ناامیدی بهترین هیچ هایکی بود که می شد تجربه کرد...بعد از دقایقی آنقدر رابطه ام با این زوج جوان گرم شده بود که پیشنهادشان را برای اینکه کل روز با آنها باشم و شب مهمان منزلشان، پذیرفتم . . . شوان انگلیسی نمی دانست و ژیلان به سختی واژه های انگلیسی را به یاد می آورد، برای همین مدام به یکی از فامیلهایشان که فارسی بلد بود تلفن می زد تا کمک حال گپ وگفت ما باشد! قبل از رسیدن به سوران، سمت راست جاده آبشار زیبایی بود که دقایقی آنجا توقف کردیم.

به سوران که رسیدیم یکراست رفتیم خانه پدر و مادر شوان. مادربزرگ شوان را که دیدم کلی افسوس خوردم از اینکه چرا زبان کردی را خوب نمی دانم. از آن پیرزن ها بود که اگر می نشستی پای حرفش بعد از چند ساعت به اندازه چند هفته سفر در کردستان، درباره فرهنگ کردها می آموختی.

 

روابط خانوادگی در خانواده شوان برایم خیلی جالب بود، رفتار پدر و مادر با هم یا رفتار احترام آمیزاعضای خانواده با مادربزرگ، کاش مجالی بود برای نوشتن از آنها. بعد از خوردن ناهار سوار ماشن شدیم به سمت طبیعت اطراف سوران که واقعا متحیر کننده بود. آزاد برایم از دره ای گفته بود در اطراف سوران (در منطقه رواندوز) که بسیار دوست داشتم ببینمش و حالا ناخواسته آنجا بودم. دشت و دره پر از آدم بود بخاطر نوروز. رسم کردهای عراق این است که برای نوروز تا چند روز به طبیعت پناه می برند.

 

 هر طرف را که نگاه می کردی آدمها در حال رقصیدن بودند، دو نفره، 5 نفره، 20 نفره... به ژیلان گفتم برایم عجیب است که کردها از رقصیدن خسته نمی شوند. با لبخندی گفت: کرد با جیر جیر در هم می رقصه...

یکی از خواننده های سرشناس، آن روز، با بلندگو و میکروفون اش آنجا بود. وقتی فهمید از ایران آمده ام به افتخار من، رقص کردی مریوانی راه انداخت و من هم همراهی شان کردم . . .

شب پیش از آنکه در خانه دوستان جدیدم به خواب بروم، به صبح همان روز در جاده سلیمانیه فکر می کردم و اینکه هیچ جایی نداشتم در سوران برای ماندن...به اینکه لحظه ای نا امید شده بودم از هیچ هایک . . . به اینکه فردا که از سوران بروم چقدر دلم برای ژیلان و شوان تنگ خواهد شد . . .

 

ژیلان و شوان همراه با کودک دلبندشان


برچسب‌ها: سفرنامه, عراق, سوران, هیچ هایک, رواندوز
نوشته شده توسط شادی گنجی در ساعت 8:20 قبل از ظهر | لینک  |