دانسته ها، دیده ها، شنیده ها و چشیده هام از سفر

شهر سلیمانیه مرکز استان سلیمانیه در فاصله 100 کیلومتری از مرز ایران قرار گرفته و به راحتی می توان از مریوان یا ترمینال غرب در تهران به مقصد این شهر سوار اتوبوس مستقیم شد. در دوره صفویه این منطقه بخشی از ایران بود و اداره دره ای که حالا سلیمانیه در آن قرار دارد به عهده خاندان اردلان(مستقر در سنندج). این شهر در 1990 به دست اتحادیه کردستان از دست بعثی ها خارج شد و امروز جز منطقه خودمختار عراق است. ما غروب 25 اسفند از تهران راه افتادیم و ساعت حدود2 بعد از ظهر 26 اسفند بود که به سلیمانیه رسیدیم. دوست عزیزی از کوچ سرفینگ به استقبالمان آمد و ما را در رستورانش به غذایی لذیذ میهمان کرد: "ساج تابه".  و طعم ساج تابه یادمان انداخت که سفرمان آغاز شده است.

یادم رفت برایتان از مرز ایران و عراق بگویم. به فاصله 50 متری از ایست بازرسی مرز، مردی که صورتش را با ماسک پوشانده بود داخل اتوبوس شد و مدارک مسافران را که کلا 6 نفر بودیم چک کرد بعد به من و همسفرم(مریم عزیزم که سفرمان را با هم آغار کردیم اما بعد از چهار روز او مجبور شد به ایران بازگردد)گفت از ماشین پیاده شویم. کیف و موبایل و دوربینمان را برای بازرسی گرفت، ما را به اتاق کوچکی برد و شروع کرد به پرسیدن سوالهای عجیب و غریب . . . رمز گوشی هامان را پرسید تا عکسهایشان را نگاه کند و وقتی اعتراض کردیم گفت: من اینجا حق هرکاری دارم! اعتراض به آدمهایی که در کشور ما حق هر کاری دارند خنده دار است. خلاصه بعد از پر کردن صفحه ای از سوالات شخصی، از هرکداممان عکسی جدا گانه گرفت (درست مثل آدمهایی که بازداشت شده اند) و بعد رهایمان کرد...بلاخره نفهمیدم آن اتاق و آن مرد چه ربطی به مرز داشتند چون تازه از 50 متر آنطرف تر تشکیلات مرزداری شروع می شد... به مرز که رسیدیم باران شدیدی می بارید و برای انجام کارهای عبور از مرز حسابی گلی شدیم!

آزاد، میزبانمان در سلیمانیه، بعد از کمی استراحت در کافه-رستورانش با ما همراه شد برای دیدن شهر. ما را برد به "گویژه"، منطقه مرتفعی که همان بام سلیمانیه است. هوا به شدت سرد بود و باد شدیدی می وزید.  ناگهان همه جا تیره و تار شد و ابرهای سیاه ما را احاطه کردند...

سلیمانیه از بلندای گویژه

دقایقی بعد، همان محل، وقتی ابرهای سیاه آمدند

بعد راه افتادیم طرف بازار تا هم پول های ایرانیمان را با پول عراق (دینار) تعویض کنیم و  هم مثل همیشه از دیدن قلب تپنده شهر، بازار، لذت ببریم.

نقاشی دیواری برای روز جهانی زن یا به قول کردها ژن

بازار سنتی سلیمانیه مثل همه شهرهای کردنشین رنگارنگ است 

هر طرف را که نگاه می کردی واژه ای می دیدی هم ریشه با واژه های پارسی

بازسازی استلی بر ورودی پارکی در سلیمانیه

صبح روز بعد، سر جاده خروجی سلیمانیه به سمت دکان ایستادیم و دستمان را برای اولین هیچ هایک این سفر به مقصد قیزقاپان بالا بردیم. "تووانا" نگه داشت، مسیرش شهر دکان نبوداما گفت آن روز بیکار است و می تواند ما را هرجا که بخواهیم ببرد! مدام به دوستش که فارسی بلد بود تلفن می زد تا حرفهایمان را برای هم ترجمه کند. اگر تووانا نبود ممکن نبود به قیزقاپان برسیم چون بعدا فهمیدیم آدرسی که داشتیم اشتباه بوده و از طرف دیگر این اثر باستانی چندان برای مردم منطقه شناحته شده نبود و مردم محلی بیشتر آن را با نام زارزی می شناسند که در واقع نام کوهی است که این اثر بر آن ایجاد شده است. در جاده سلیمانیه-دکان باید وارد جاده فرعی چمی رازان می شدیم  و 15 کیلومتر در این جاده پیش می رفتیم. هوا برای بازدید از چنین منطقه ای افتضاح بود. برف و باران شدیدی می بارید طوری که حتی رانندگی را دشوار می کرد.

توانا، مریم و هوای برفی

مسیر زیبای چمی رازان

 بلاخره با کمک تووانا به قیزقاپان رسیدیم. باران کمتر شده بود و فرصت یافتیم تا برای بازدیدی سریع از ماشین پیاده شویم. تازه وقتی از ماشین پیاده شدیم با دیدن زمین گلی دردسرمان شروع شد . . .

قیزقاپان سازه ای است کنده شده در  دل صخره که در باستان شناسی از آن با نام گوردخمۀ مادی یاد می کنند. در دو طرف در ورودی آن دو ستون برجسته با سرستونهای ایونیک تراشیده شده است که حدود 4 متر ارتفاع دارند. سقف این بخش برخلاف دیگر گوردخمه های منسوب به مادها به شکل تیرهای افقی چوبی تراشیده شده است. در ورودی این سازه به اتاقی باز می شود که در دو طرف آن دو اتاق دیگر قرار دارد که در کف هریک مستطیلی به عنوان گور کنده شده است. در بالای در ورودی در نمای سازه، تصویر دو مرد ایستاده در دو طرف آتشدان نقش شده که هریک دست راست خود را برای نیایش بالا گرفته اند و با دست چپ کمانی را نگاه داشته اند. ناخوداگاه یاد امام نماز جمعه مسلمانان افتادم که برای ایراد خطبه اسلحه به دست می گیرد، سنتی که در منطقه فراموش نشده! در بخش بالاتر نمای گوردخمه سه تصویر مجزای دیگر نیز به چشم می خورد: 1- از سمت راست، نقوش هندسی در یک دایره که حالت خورشید را در ذهن تداعی می کند و با قرمز رنگ شده است2- مرد نشسته در قاب دایره ای3-انسانی بالدار در قاب مربع که به پیکر اهورامزدای نقشهای هخامنشی شبیه است.

دلایل قانع کننده ای برای انتساب این گوردخمه به ماد پیدا نکردم جز اینکه لباس مردان نقش شده بر نمای این سازه مادی ست!  یعنی اینجا آرامگاه حاکمان مادی بوده؟ نمی دانم! به هرحال چشم انداز زیبایی دارد این آرامگاه البته برای زندگان نه صاحبان مرده این سازه که دیگر چشم انداز زیبا به کارشان نمی آید.

 

 بعد تووانا ما را تا دریاچه سد دکان برد که واقعا زیبا بود. هرچند باران شدید مجبورمان کرد تا از داخل ماشین دریاچه سد را تماشا کنیم.

ممنون تووانا به خاطر نیم روز خوبی که برایمان ساختی.

بعد از ظهر را افتادیم به سمت غار هزار مرد (اشکه وتی هه زار مرد). طبق معمول سر جاده ایستادیم و طولی نکشید که ماشینی هیچ هایک کردیم به سمت روستای هزارمرد که در فاصله کمتر از 20 کیلومتری جنوب غربی سلیمانیه قرار دارد. هرچند این روستا مسیر راننده نبود اما از سر لطف ما را به روستا رساند. هوا ابری بود و گاهی قطرات باران را بر دست و صورتمان حس می کردیم. برای رسیدن به غار از روستا حدود یک ساعت کوهنوردی ملایم در پیش داشتیم. چوپان جوانی با ما همراه شد برای یافتن مسیر. رنگ سبز خیس همه جا پاشیده شده بود. نفس بهار را روی پوست صورتمان حس می کردیم.

"غار هزارمرد در عراق جزء اولین غارهایی است که با هدف مطالعات دوران پارینه سنگی توسط دورتی گارود مورد کاوش قرار گرفت"؛ این جمله ای بود که در سالهای تحصیل در رشته باستان شناسی بارها و بارها به آن برخورده بودم . حالا هیجان زده بودم که از نزدیک این غار را می دیدم. چهار دهانه غار نزدیک به هم، که نمی دانم دقیقا کدامشان مورد کاوش قرار گرفته اند. یکیشان سالن بزرگی داشت، دو تای دیگر بیشتر به اشکفت می مانست تا غار و آخری طولانی بود، چراغ نداشتم که تا آخرش بروم. چوپان همراهمان گفت تهش سالن بزرگی است.

 

دهانه شماره 1، در این غار بعد از وارد شدن با سالن بزرگی روبه رو شدیم

دهانه شماره دو

دهانه شماره سه

دهانه شماره چهار ارتفاع زیادی نداشت اما طول آن زیاد بود. به خاطر نداشتن چراغ نتوانستم تا ته غار بروم.

به سلیمانیه که بازگشتیم هوا تاریک شده بود. شام لذیذی که آزاد آن شب برایمان پخت، خوشی روزمان را کامل کرد.

دو روز اول در سلیمانیه بودیم بعد راهی اربیل شدیم اما برای جشن نوروز به سلیمانیه و خانه آزاد بازگشتیم. از نوروز و حال و هوای فراموش نشدنی اش در کردستان عراق بعدتر برایتان خواهم نوشت.


برچسب‌ها: سفرنامه, عراق, سلیمانیه, قیزقاپان, غار هزارمرد
نوشته شده توسط شادی گنجی در ساعت 9:58 قبل از ظهر | لینک  |